تبليغاتX
تنها غزل برای تو
توی دنیای ما آدمها فرازو نشیب زیاده...گاهی تو اوجیم و گاهی تو حضیض.گاهی اوقات دلم خیلی میگیره...احساس می کنم که همه چیز بر خلاف میل منه ولی بعد می فهمم که من اشتباه کردم و دید من نسبت به رویدادهای اطرافم به خطا رفته.مثلا گاهی توقعم خیلی میره بالا...فکر میکنم همه چیز باید به اراده و میل من پیش بره ولی وقتی خوب دقت می کنم میبینم باید آدمها رو همون طوری که هستن دوست داشته باشم...با هر کسی باید طور خاصی ارتباط بر قرار کرد...و باید اینو بدونیم که حق نداریم از کسی بخواهیم به میل ما رفتار کنه.داشتم می گفتم..گاهی خیلی دلم میگیره مثل دیشب...گاهی خیلی احساس تنهایی میکنم مثل دیشب...رفتم جمکران و یه دل سیر گریه کردم تا اروم گرفتم...این روزها زیادی حساس شدم...مثل دختر بچه ها و من احساس میکنم هنوز در درون من دختر بچه ای است که احتاج به رسیدگی پرورش و محبت داره ....یه زمانی...دوست داشتم نویسنده شم...گاهی هم فضانورد...ولی حالا میبینم هیچ گاه نمی تونستم زمین رو با تمام وابستگی هایی که بهش دارم رها کنم...اصولا آدم رها و آزادی نیستم....دوست دارم پابند و وابسته باشم...مثل یه درخت پا در خاک...البته درختهای پابند خاک هم آزادند مثل سرو....بلند و مغرور...

گاهی احساس می کنم چیزی در درونم کم دارم...چیزی گم کرده ام....سالهاست دنبالش میگردم...دنبال خودم...گاهی بین کتابها..گاهی بین آرزوها و گاهی بین آدمها...پیداش نمیکنم...راهمو هنوز پیدا نکردم و نمیدونم گنج زندگیم کجاست و چیه!اگه درست باشه که می گن گنج ما آدمها همون جاییه که دل ما اونجاست پس........دل من بیشتر پیش کی و چیه؟خانواده ام؟رویاها و ارزوهام؟دوست عزیزم؟اگه آرزوهام باشه که میدونم مهمترینش نوشتن و نویسندگیه پس باید از یه جایی شروع کنم!ولی بهتره خودمو گول نزنم...من که میدونم دلم بیشتر کجاست...میدونم گنجم چیه...ولی اینم میدونم که این گنج موقتا تو دستای منه و همونطوری که یه روز یه فرشتهی مهربون برام اوردش یه روزی هم از دستم میره...

گاهی دلم خیلی میگیره..من آدم تنهایی هستم با یه عالمه آدم دورو برم....من تنهام با یه عالمه گنج و آرزو..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:13  توسط محدثه | 
از سه شنبه ی پیش بدجوری مریض شدم.سه روز تب و لرز داشتم و از شدت داغی کبود میشدم...الحمدالله که دکترای این مملکت مثل باقی چیزاش از طب چیز زیادی نمیدونن و جدیدا سر و ته همه چیزو با یه سرم یه لیتری میخوان هم بیارن....الان که اینهارو مینویسم شکر خدا و با کلی نذرو نیاز بهترم....و خدا کنه بتونم درس بخونم چون هفته ی دیگه امتحانام شروع میشه!تازه جالب این بود که دکترا فکر میکردن انفولانزای خوکی دارم!!!!!خلاصه تا حالا این طوری مریض نشده بودیم!

پ.ن:نماز جمعهی دیروز واقعا نمایشی و خنده دار بود.یه مشت احمق جمع شده بودن دور هم و شعار می دادن و به نفع هم به به و چه چه میکردن.تا کی میخوان اینطوری ادام بدن خدا میدونه وبس!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 9:57  توسط محدثه | 

یه چند وقتی بود که به روز نکرده بودم و این به خاطر مشغله هام بود.ولی حالا با فراغ بال مینویسم...اتفاق مهمی این چند وقته نیوفتاده...جز اینکه هنوز روزگار با حضور احمدی نژد به کام ما تلخه و تمام تلاشمون رو می کنیم تا به نتیجه ی دلخواهمون برسیم.حالم خوبه و دارم برای امتحانای ترمم آماده میشم...امیدوارم نتیجه ی خوبی بگیرم و نمراتم خوب بشه....البته به تلاشم بستگی داره...یه عالمه هم کار دارم...باید منابع ارشد مشاوره رو پیدا کنم...امسال کنکور میدم....برام دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:57  توسط محدثه | 

من سوار هواپیما نمیشم!!!!!!!!این اعترافی بود که با هوار همراه بود!پدر بی چاره ام هاج و واج نگام میکرد چون من بیشتر از همه مصر بودم که به این سفر بریمبابام گفت:این همه هواپیما می پرن همه که سقوط نمی کنن!ولی من که می دونستم تو ایران باید نیمه ی خالی لیوان رو دید رو حرفم پافشاری کردم!حالا قراره آقای احمدی نژاد با سرعت بی نظیرشون یه خط آهن تا آخر مرداد برا من بکشن تا دبی!اگه باور ندارین صبر کنین و ببینین!من که خیلی امیدوارم چون خطای هوایی دیگه اصلا قابل اطمینان نیستن و قراره همه فقط رو زمین حرکت کنن تا این احمدی رو کاره

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط محدثه | 

این روزها بد نیست البته اگه هوای گرم تهرانو ازش فاکتور بگیریم.دوست دارم یه داستان کوتاه بنویسم ولی چیزی تو چنته ندارم.چند تا شعر گفتم ولی هی....به دلم نچسبید.دنیا هم که داره هر و هر بهمون می خنده.و این روزها روزهای خوبیه.عروسی دختر عمومه.ما خیلی به هم شبیهیم.مثل دوقلوها....اون خیلی زود عاشق و عروس شد و من هنوز پی فعالیتهایی ام که نمی دونم نتیجه میده یا نه!فکر کنم اون بچه دار شه و من هنوز دور خودم دارم می چرخم.من ازش بزرگترم و همه فکر می کردن که اول باید من عروس شم ولی به همه گفتم تا یکی مثل خودم پیدا نکنم خبری نیست.بگذریم...ریسس جمهورمون چقدر خوشحاله..هر جا میشینه می گه انتخابات سالمه سالمه...خوب اگه منم با تقلب میومدم بالا می گفتم از عیسی پاکترم.اینا فکر می کنن ملت ما همون مغز فندقی هان که بهش رای دادن...اشکال نداره می سپریمشون به خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:26  توسط محدثه | 

نماز جمعه پشت درای بسته هم برای خودش عالمی داره مخصوصا با چاشنی میر حسین و کروبی  و گاز اشک آور و فحش و نگاههای چپ اندر قیچی خواهران و برادران بسیجی و حرفها و تهمتهای ناشایستی که حتی در راه برگشت هم به خاطر پوشیدن مانتو سبز بارت کنند.من اگه رفتم اینو وظیفه ی خودم می دونستم تا به نمایندگی از خیلی ها اعتراضمو به وضع موجود نشون بدم و بگم ما دیگه مردم نا آگاه سی سال پیش نیستیم که با شعار گولمون بزنید.دیروز یکی از روزهایی بود که واقعا رو اعصابم راه رفت.کشوری که می گه مهد آزادی و دموکراسیه با کسانی که مخالف نظر نظام حاکم بودن به بدترین شکل ممکن برخورد کرد.من که وقتی تیر هوایی زدن فکر کردم شهید بعدیم بعد ندا!ولی هم چنان روی کاپوت ماشین وایسادم و شعار دادم.افتادن عمامه ی کروبی و از دور دیدم ولی نمی تونستم کاری کنم...الرژی قدیمیم عود کرد  به خاطر گاز اشک آور ولی باز ایستادم...ایستادم...ما همه باید بایستیم....

پ.ن:سوار تاکسی شدم که برگردم...ساعت پنج بعد ار ظهر بود ....راننده یه نگاهی تو آینه کرد به من و گفت:چه قدر بهتون میدن؟اون لحظه دلم به حالش سوخت!احمقتر از اون چیزی بود که بخوام براش توضیح بدم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:22  توسط محدثه | 

یه امتحانم و تنها امتحانی رو که دادم افتادم!۶.۵ شدم.برام کف بزنید . ولی خدایی بهم حق بدین که تو اون دانشگاه درس خوندن با اعصاب جمع مکافاته!درس بلاغت بود.بدبختی یعنی این! یعنی درس ملتی رو بخونی که قبولش نداری!این عربا مگه میان فارسی بخونن که ما میریم زبونشو تکمیل یاد می گیریم؟حالمان که داشت خوب میشد بد شد!باید باقی امتحانا رو خوب بخونم.به مامانمینا نگفتم چون همین جوریشم منو تنبل میدونن.البته به خدا من تو دبیرستان شاگرد ممتاز بودم ولی تو دانشگاه ترجیح میدم واقعا دانشجو باشم نه اینکه مث بز سرمو بندازم و برم و بیام!اخبار روزنامه ها تکراری شده و مردم هم دارن کهنه خرمن به باد میدن!همه چیز داره میشه مث سابق و من اصلان اینو دوس ندارم!کارم داره تموم میشه و باز من میمونم و روزای بی پایان تابستون و گرما و ...!دیگه حوصله ی بستنی سنتی رو هم ندارم...حوصله ی داستان شب گوش دادن...حوصله ی داستانهای بی سر و ته نوشتن.....من یه دانشجوی بی کارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:33  توسط محدثه | 

امتحانا افتاد شهریور....خبری نیست جز ملال دوری دوستان که البته هر کدوم تو یه جای ایران جا خوش کردنیکی شرق یکی غرب..خلاصه از هم دوریم!ولی راستش طبق معمول این چند وقته از دست این مدیران دولتی به شدت هرچه تمامتر ناراحتمچرا که به سرعت ندا را فراموش کردن و بی وقفه تمام اخبار رسانه ها و روزنامه ها رو اختصاص دادن به بانوی مصری که در آلمان کشته شد!راستش نمیدونم اصلا مگه ما حلال مشکلات جهان اسلامیم؟ما چی کاره ایم؟چرا عقده ی خود بزرگ بینی داریم؟انقدر رو سر خودمون مشکل اساسی ریخته که قد نمی ده به دنبال کردن یک به یک قتلها!هم چین سوگواری می کنن که انگار بزرگترین فاجعه ی قرن رخ داده!بی خیال اصلا...شعرم گفتم ولی حسش نیست بنویسم!ایشالا دفعه ی بعد....واقعیتش مریض شدم...گرما زده!بلاخره کار لنگ ظهر از پا انداختم.من کم مریض میشم ولی اگر هم بشم واویلاست.امیدوارم همه سلامت باشن جز دشمنای داخلی!دوستم می گه نمی خواد خودتو شهید راه من کنی!ولی مرده و قولش!البته زنها هم خیلی خیلی بیشتر خوش قولن!اگه می گی نه دلیل بیار!هوا گرمه....خدا کنه دلا هم همیشه گرم باشه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:22  توسط محدثه | 

بابام یه قانون جدید وضع کرده!این قانون که هر شب به نوبت سن باید قبل از خواب یه داستان یا قصه برای باقی تعریف کنیم!شاید بابام سعی داره ما رو به هم نزدیکتر کنه..به هر حال قانون جالب و خوبیه.شاید چون دیگه همدیگه رو کمتر می بینیم!خودش که صبح میره شب میاد...من هم که این چند هفته ای رو مثل خودش تا شب مشغول بودم!توی این گرمای وحشتناک.بیرون رفتن خیلی خوب نیست ولی مجبورم.مخصوصا اینکه تو اوج گرما کار اصلیم شروع میشه!چها روزی تا شروع امتحانام نمونده ومن هم دارم سعی می کنم همه چی خوب پیش بره.دوستم میگه تا رسیدن به هدف باید تلاش کرد و من این دوستمو زیادی قبول دارم.می خوام یه داستان تعریف کنم...داستانی که شخصیتهاش از خودمونن یا خودمونیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:1  توسط محدثه |